تبليغاتX
زندگی من

 

- دقیق حساب کردم، به بیست سی قدمی شرکت که می رسم سر و کله ی مردک الدنگ پیدا می شه؛ سرایدار برج محل کارم تقریباً چهل ساله اس، قد بلند و لاغر با سر گرد و بی مویی که هر جور حساب کنی روی اون شونه های وارفته بدجور سنگینی می کنه. اوایل دلم به حالش می سوخت، بعد تر، تحمل هر روزه ی نگاه های حریصی که تمام وجودم رو می بلعید حس ترحم رو به تنفر تبدیل کرد.. بارها سعی کرده ام خیره به این چشم های هرزه فریاد بزنم:« آقای محترم، شما مرد خوبی هستید، سرایدار خوبی هم هستید، زمین رو خوب تی می کشید و واقعاً ممنونم که به ادعای خودتون لطف خاصی به راهروهای مربوط به طبقه ی ما دارید.. ولی انصافاً کدوم این ها دلیلی می شه برای این که من معشوقه ی شما باشم؟». تا به حال که این سعی به نتیجه نرسیده چون من عادت کرده ام در این طور مواقع سکوت کنم، لبخند بزنم..

- وقتی فامیل و همکار نسبتاً محترم ما، با معشوقه ی چند سال بزرگ تر از خودش به سفر علمی تفریحی شمال رفت و دو ماه بعد دست به دامن انواع قابله ها و فروشندگان داروی سقط جنین از نوع مجاز و غیر مجاز شد و دیروز شاد و خندان با یک جعبه شیرینی ِ تر به شرکت اومد تا به افتخار فتحی که کرده ما رو مهمون کنه، نهایت ِ اعتراض من به این کوه اعتماد به نفس، خودداری از خوردن شیرینی های زهرماری بود و باز هم همون سکوت و همون لبخند همیشگی..

- وقتی پسرک بیست ساله ی مو سیخ سیخی با تی شرت پنج هزار تومانی مارک ورساچه که شرط می بندم نتونه مارک لباس اش رو به درستی تلفظ کنه، با سرعت نزدیک به باد به ماشین ِ ایستاده در ترافیک ِ من طوری کوبید که دو متر به جلو پرتاب شدم، و بعد پیاده شد و فریادکشان صدای کلفت مردونه اش رو با نامردی به من تحمیل کرد، من متعجب از این همه جسارت و اعتماد به نفس مثل همیشه سکوت کردم، لبخند زدم..

- وقتی راننده ی جرثقیل بعد از ۲ ساعت تأخیر با سر و وضعی که انگار راهی ِ عروسیه سر قرار اومد و ما رو سوار وانتی کرد که زوزه ی سرسام آور موتور و صندلی های کمر خرد کن اش دست کمی از تراکتور نداشت و در کل مسیر تا تعمیرگاه در حال هماهنگ کردن قرار با عزیز دلش با صدای بلند بلبل زبونی کرد، بعد هم نرسیده به تعمیرگاه نیم ساعت وسط خیابون معطل کرد تا جرثقیل و ماشین بخت برگشته ی من که بهش پیوست شده بود به رؤیت خانم ِ عزیز دلش برسه و ایشون هم با یک تاکسی دربست به دنبال ما راه بیفتند و بعد از رسوندن من به تعمیرگاه، دو کبوتر عاشق به وصال هم برسند، من فقط سکوت کردم.. در نهایت وقتی سکوتم رو به حساب بلاهت و حماقتم گذاشت و از من ِ بی تجربه کرایه ی چند برابر گرفت، نگاهی به دخترک که حالا به جای من در صندلی جلوی جرثقیل نشسته بود و قرار بود کمرش در دست اندازها خرد بشه انداختم و پول زور رو پرداخت کردم و البته سکوت کردم و لبخند زدم..

مدت هاست پذیرفته ام که در برابر اعتماد به نفس "بیش از حد" بالای دیگران سکوت کنم، سکوتی اجباری و برآمده از اعتماد به نفس "بیش از حد" پائین خودم.. و لبخند بزنم، لبخندی حاکی از تأسف و شرم و انزجار. اما در جامعه ای که اغلب افرادش مبتلا به اعتماد به نفس کاذب اند، مثل "من" بودن یعنی حماقت محض، فکر که می کنم می بینم باید در عادتم تجدید نظر کنم انگار..

 

+ نوشته شده در  88/07/22ساعت 7:27  توسط هستی  | 

 

در جامعه ی ما "به هر قیمتی" باید ازدواج کرد انگار.. باید ازدواج کرد برای اثبات سلامت جسم و روح ات تا به قول خاله خانباجی های فامیل عیب و ایراد و درد بی درمونی به جون ات نباشه، برای اثبات این که مشکل اخلاقی نداشته ای، نداری و نخواهی داشت، برای گریز از ترحم و تأسف و تحمل خانواده، برای شاد کردن دل پدر و مادری که عمری زحمت کشیده اند به امید دیدن تو در لباس سپید عروسی و بعدتر مطالبه ی نوه های دوست داشتنی از تو، حتی برای باز کردن راه ازدواج خواهرهای کوچک تر که کم کم به چشم مزاحم و مانعی برای رسیدن به عشق شون به تو نگاه می کنند، به هر حال باید ازدواج کرد انگار..

با این اوصاف خانواده ی ما حق دارند که "فریبا" دختر بزرگ عمه زهرا رو معضل بزرگ فامیل بدونند، معضلی که مدت هاست ورودش به هر جمعی مصادفه با سکوت و نگاه های دلسوز و معنی دار اطرافیان که به هر بهانه ای حتی گرفتن یک لیوان آب از دستش دعای "الهی عروس بشی دخترم" رو مثل پتک به سرش می کوبند..

مسلماً خود "فریبا" هم به معضل بودن اش واقف شده، درست از وقتی که سی و چهار سالگی رو هم رد کرد بدون این که حتی یک خواستگار سمج درب خونه ی عمه زهرا رو بکوبه و اگر هم کوبید لااقل چند روزی پای تقاضاش بایسته و مراسم به انواع بهانه ها به هم نخوره.. و گفتن نداره که هر بار هم بعد از به هم خوردن مراسم، چرخه ی تکراری حرف ها و دلسوزی ها به حرکت درمیاد که البته کاش همه چیز به حرف و صحبت ختم می شد، این وسط وارد عمل شدن عده ای با نیت به ظاهر خیر برای تحقق بخشیدن به سنت حسنه ی پیامبر (به هر قیمتی) بارها فاجعه آفریده که در آخرین نمونه گویا به خانواده ای از اقوام دور که پسر ۲۷ ساله شون قصد ازدواج داشته، "فریبا"ی بخت برگشته رو معرفی کرده اند؛ بعد از کلی هماهنگی برای دیدار اولیه، مواجهه ی داماد با عروس تحمیلی همانا و رَم کردن پسرک همان که برای ضایع نشدن اوضاع ادعا کرده: حالا که فکر می کنم، می بینم فعلاً قصد ازدواج ندارم!

"فریبا" تحصیلکرده است و باهوش، در دانشگاهی که فارغ التحصیل شده مشغول به کاره و درآمد نسبتاً خوبی داره، مسلماً اگر در هر جامعه ی دیگه ای زندگی می کرد، می تونست زندگی آرام و مستقلی مطابق با میل و سلیقه ی خودش داشته باشه و برای گذروندن هر سال از عمرش جوابگوی اشک های مادر و نگاه های منتظر دیگران نباشه، دیگرانی که هنوز بعد از خلق این همه فاجعه باز هم به تلاش احمقانه شون برای فرستادن او به خانه ی بخت ادامه می دن و با جدیت تمام، کلیه ی متقاضیان ازدواج رو در هوا می قاپند و به منزل عمه زهرا حواله می کنند، از جوان های بیست و چند ساله بگیر تا مردهای زن مُرده و بچه دار..

مطمئناً این تلاش ها و فشارهای محترمانه نتیجه خواهد داد روزی و "فریبا" هم به افتخار شستن لباس و پختن غذا برای مرد زندگی اش نائل خواهد شد، مردی که مهندس باشه یا دیپلمه، معلم باشه یا صاحب سوپری محل، ۲۰ سال پیرتر باشه یا چند سال جوان تر فرقی نمی کنه.. به هر حال به لطف وجودش، دیگه "فریبا" معضل و دغدغه ی فامیل به حساب نخواهد اومد..

دوست دارم در تصور آینده ی تحمیلی دختر عمه ام به همین تصویر اکتفا کنم؛ بی خیال دادگاه های خانواده، پر از "فریبا" هایی که دغدغه ی امروزشون رها شدن از تأهلیه که عمری به دنبال اش بودند،یا  پر از دخترانی که در سنین پائین تر، از ترس "فریبا" نشدن تن داده اند به ازدواج های عجولانه و اشتباه.. چون در جامعه ی ما "به هر قیمتی" باید ازدواج کرد انگار..

 

+ نوشته شده در  88/06/29ساعت 12:22  توسط هستی  | 

 

دلم تنگ شده برای دوران کودکی و طعم های تکرارنشدنی اش، برای چیپس های پاک، تو بسته بندی های پلاستیکی بی رنگ که قسم می خورم خوشمزه تر از این "مزمز" های بی مزه و "چی توز" های کوفتی بود؛ برای آلاسکا و پفک نمکی مینو که با کش رفتن دو تا پنج تومانی از قلک می تونستم مالک تمام این ها باشم و از ترس شریک نشدن با بچه های کوچه، یواشی بخزم توی زیرزمین تاریک و شروع کنم به گاز زدن بستنی یخی..

دلم تنگ شده برای برنامه های تلویزیون، نه تلویزیون حالا که بین صد تا شبکه گیج می زنی و بعد از یک ساعت پرسه زدن بین کانال ها و برنامه های مختلف، بی خیال می شی و می ری پی کارت. دلم تنگ شده برای سپری کردن تمام هفته به عشق دیدن "هرکول پوآرو" و "مسابقه ی هفته".. این روزها که برنامه های کودک هم عوض شده انگار، به دل آدم نمی نشینه بس که پیشرفته است و تخیلی، پر از آدم های فضایی و عروسک های حال بهم زن که من نمی فهمم شون، بچه ها رو نمی دونم.. دلم تنگ شده برای "دختری به نام نل" و "هاچ زنبور عسل"، برای ده باره و صد باره دیدن "رابین هود" به مناسبت عید نوروز و روز جهانی کودک و تلویزیون..

دلم تنگ شده برای دوران جیب های خالی و چشم به دست بزرگ تر ها بودن، از فرط بی پولی تمام مسیرها رو با اتوبوس طی کردن و له شدن.. کل تجریش و پاساژ قائم رو بالا و پائین رفتن و تک تک بوتیک های کفش و لباس رو با حسرت دید زدن؛ حالا که به لطف اشتغال به کار و استقلال مالی، پولی هم اگر هست ولع و حسرتی نیست حتی برای خرج کردن..

دلم تنگ شده برای دوران نوجوانی ام یا حتی اوایل جوانی ام، زمانی که یک دنیا وقت داشتم و حوصله برای رفیق بازی و مخلفات اش.. برای آشنایی های متعدد، فابریک شدن، عاشق شدن، خروار خروار معرفت و مادیات و معنویات حروم هر کس و ناکس کردن و در نهایت، فارغ شدن..

دلم تنگ شده برای دوران دانشگاه، برای کلاس هایی که تشکیل بشن و من بپیچونم شون، درس هایی که ارائه بشن و من نخونم شون، برای شب های سخت امتحان که حجمی معادل یک ترم علم و دانش رو طی یک شبانه روز بچپونم توی مخم و فردای امتحان همه رو فراموش کنم و برم سراغ درس بعدی.. هر ترم، هفته های سخت آخر رو نقشه بکشم برای گذروندن تعطیلاتی مفید و پربار و به محض شروع تعطیلات پهن بشم روی تخت اتاق، به کتاب خوندن و فیلم دیدن و خوردن و خوابیدن..

دلم تنگ شده برای محل قدیمی مون "خواجه نظام الملک"، به قول بچه محل ها "خواجه گدا".. عصرها پیاده راه بیفتم تو خیابون و همینطور سر راهم دوست و آشنا سبز بشن و صد بار سلام و احوالپرسی کنم، از قنادی ِ موسیو نون شیرمال بخرم و هر از گاهی شانس بیارم و مادام از آشپزخونه ی پشت مغازه صدام کنه واسه خوردن قهوه و به رخ کشیدن هنر فالگیری اش..

دلم تنگ شده برای بیست سال پیش، ده سال پیش و حتی همین پارسال.. اصلاً سال و ماه مهم نیست، من این روزها برای هر اونچه از عمر و زندگی ام گذشته دلتنگم، شدید..

 

+ نوشته شده در  88/06/13ساعت 0:1  توسط هستی  | 
 

"نون. ر" رو دقیقاً به خاطر میارم؛ کوتاه قد، با چشمان رنگی، پوست روشن، موهای کم پشت و پیشونی بلند. همکلاسی دوران راهنمائی و دبیرستانم بود و هر روز بالاجبار می دیدمش، نمی دونم به چه دلیلی از همون برخورد اول در دسته بندی "نچسب" های ذهنم قرار گرفت، از اون ها که هر حرکتی، حتی حرف زدن عادی شون هم روی اعصاب آدمه، گذشت زمان هم به برطرف شدن این ذهنیت کمکی نکرد..

حالا که فکر می کنم می بینم بارزترین ویژگی "نون" نداشتن هر گونه ویژگی خاص بود! نه شاگرد ممتاز بود و نه با معلومات (که من بین این دو تفاوت قائلم)، تنبل و به قول معلم ها نخاله ی کلاس هم نبود، شیطنت نمی کرد ولی آروم و بی صدا هم از کنارت نمی گذشت... اگر درس های ریاضی و شیمی رو با نمره های متوسط رو به پائین پاس می کرد در عوض از ادبیات و هنر هم چیزی نمی فهمید، خلاصه یک دختر معمولی ِ معمولی که در هیچ زمینه ای، مثبت یا منفی، حرفی برای گفتن نداشت..

در دنیای ما، آدم های معمولی با سطح فکر پائین زیادند . اصلاً قرار نیست که همه فرهیخته باشند یا اهل حال، مشکل من با "نون" از جایی شروع می شد که این دختر سعی زیادی داشت برای ابراز وجود.. کافی بود در صف صبحگاهی یا جلوی بوفه ی حیاط باهاش برخورد کنی تا نهایتاً بعد از رد و بدل شدن یکی دو جمله در حد سلام و احوالپرسی، سفره ی دلش رو برات باز کنه که محض رضای خدا جز ماجراهای عاشقانه و بالای هجده سال مطلب دیگری در این حرفها نمی گنجید. "نون" در اون چند سال تا جایی که من خبر داشتم همیشه ی خدا درگیر مثلث های عاشقانه ای بود که برای مثال در یکی از نمونه ها بین دو ضلع ِ پسر خاله ی پزشک پولدار و شاگرد مکانیکی محل گیر افتاده بود.

به هر حال در اون دوران من به این برخوردهای کوتاه ِ ناگزیر و خبرهایی که از دیگران به گوشم می رسید عادت کرده بودم. یادمه دوره ی دبیرستان که تموم شد، آخرین خبری که ازش داشتم این بود: "نون" در خیابون سوار ماشینی شده از نوع ِ رنو و آقای رنو سوار بدجور قاپ "نون" رو دزیده و خلاصه مثلث عشقی این بار می رفت که به مربع تبدیل بشه...

طبق منطق و قوانین موجود در طبیعت، "نون" باید در ۱۸ سالگی می رفت خونه ی شوهر (دقیقاً با همین ادبیات)، بعد از نهایتاً یکی دو سال بچه دار می شد و بعد هم زندگی معمولی ِ یک زن معمولی، سیر خطی خودش رو طی می کرد... یا با کمی ارفاق می شد تصور کرد دو سه سالی هم درگیر اخذ مدرک فوق دیپلم رشته ی "مهم نیست چی" از دانشگاه علمی کاربردی واحد علی آباد کتول بشه و بعد شوهر کنه و ...

اما "نون. ر" تمام معادلات آدم احمقی مثل من رو که فکر می کردم دنیا بر اساس منطق و قانون استواره بهم ریخت و بازیگر شد.. اولین بار تقریباً ۸-۷ سال پیش بود که با دیدن چهره ی آشناش در نقش دهم یک سریال مناسبتی حسابی شوکه شدم ...اما حالا عادت کرده ام به تحمل نقش آفرینی های ناهنرمندانه اش در سریال های مختلف: "نون" در حال گریه،"نون" در حال خنده، "نون" در حال جیغ زدن و ... البته همه چیز هم که به چند سریال ختم نمی شه و عدل اگر یک بار در عمرم در یک اتاق انتظار مجبور به خوندن مجله ی "روزهای زندگی" بشم، مصاحبه ی اختصاصی "نون. ر" رو با چشم های گرد شده می بینم، چشم هایی که باور نمی کنند این جملات رو: «از بچگی عاشق بازیگری بودم و در مدرسه گروه تئاتر تشکیل دادم، به علاقمندان توصیه می کنم از تحصیلات آکادمیک غافل نشن، مافیای سینما نگذاشته من وارد سینما بشم!..» و حالا من به خاطر میارم که فراموش کردم بگم شغل شریف آقای رنو سوار دستیار کارگردان بود!

من می تونم سریال نبینم، مجله نخونم و خلاصه مثل دوران مدرسه از مواجهه با "نون" فرار کنم. اما فقط دلم می گیره وقتی این همه علاقمندان واقعی و فارغ التحصیل رشته ی هنر رو می بینم که سرخورده، پشت درهای بسته ی سینما و تئاتر و زیر پای "نون. ر" های بی هنر، مشغول به کارند، از منشی گری گرفته تا موبایل فروشی..

 

+ نوشته شده در  88/05/31ساعت 12:28  توسط هستی  | 

 

مادرم زمانی خیاطی می کرد، کارش گرفته بود و این یعنی چندین سال طیف گسترده ای از زنان و دختران هر روز به خونه ی ما رفت و آمد داشتند. دقیق نمی دونم ولی شاید به خاطر دیدن فشارها و سختی های کار مادرم بود که هیچوقت به طراحی الگو و برش و دوخت علاقمند نشدم و در اون دوران نقش من به عنوان دستیار مادر، صرفاً در باز کردن درب منزل و ارائه ژورنال به مشتری ها خلاصه می شد..

قرار گرفتن در چنین فضایی خیلی زود من رو وارد دنیای زنان کرد و طی مشاهداتم از این دنیای پیچیده به تدریج تفکری از زن ِ ایرانی در من شکل گرفت که بر خلاف خیلی از عقاید دوران نوجوانی که به مرور زمان از رده خارج می شن، این یکی مدام پررنگ تر شد و به عنوان یک ایده ی نسبتاً قاطع باقی موند، این که: در فرهنگ ایرانی، "زنانگی" گوهر کمیابی است که با افزایش سن و تحت لوای "مادرانگی" یا بهانه های دیگر رو به افول می ره..

طبق مشاهداتم در اون دوران، زنان سوای بحث فرهنگی، مادی، مذهبی و ... در سه دسته بندی کلی قرار می گرفتند: اول، دختران نوجوان با چهره های دست نخورده و ناب و اندام های بکر و اغلب زیبا که هنوز متحمل انواع بلایای طبیعی از جنس زایمان و ... نشده بودند. دوم، دختران و زنان، مجرد یا نوعروس، که اوج جذابیت ظاهری و رفتاری (همون زنانگی) در این ها نمود داشت. و گروه آخر، زنان متأهل که بسته به قدمت زندگی زناشوئی، در سراشیبی قرار گرفته بودند..

نشانه هایی که باعث به وجود اومدن چنین نگرشی شده بود، کم نبودند.. مثلاً سبک و مدل لباس های انتخابی بین زنان در سنین مختلف که از زمین تا آسمون با هم تفاوت داشت. هر چقدر جوان تر ها اصرار به بالاتر رفتن چاک دامن و تنگ تر شدن درز  ِ گودی کمر داشتند، برای زنان بالای ۳۵ و ۴۰ سال دامن ها بلندتر و پیراهن ها گشادتر می شد.. و من چرایی ِ این نوع انتخاب رو در نگاه های دزدکی ام هنگام تعویض لباس و پرو  ِ مشتری ها کشف کردم؛ بالا رفتن سن در زنان ایرانی به طرز اجتناب ناپذیری مترادف شده با افزایش حجم طبقات چربی در شکم و پهلوها، از ریخت افتادن پائین تنه و کلفت شدن ساق پا که مسلماً به جز پنهان شدن زیر لباس های بلند و گشاد چاره ی دیگری برای صاحبان شون باقی نمی گذاشت..

حتی اگر از مقوله ی اندام هم بگذریم، باز هم معیارهای ظاهری دیگری بودند که گواه خود تخریبی زنان باشند. نمی دونم چه حکمتی بود که موهای بلند و خوشرنگ زنان جوان، در سنین بالاتر با موهای کوتاهی جایگزین می شد که فاقد هر نوع جلوه و زیبایی، به زور ِسنجاق یا شانه های پلاستیکی به دو طرف سر می چسبید و اوج بی حوصلگی صاحب مو رو فریاد می زد. یا مثلاً در ریزه کاری های ساده ای مثل استفاده از عطر، اگر زنان جوان به فراخور وضع مادی، از "کنزو" بگیر تا "کریستین دیور"، به هر حال به بوی خوش ِ عطری آراسته بودند، زنان مسن تر در خوشبینانه ترین حالت ممکن اصلاً هیچ بویی نمی دادند..

این ها همه نمود ِ ظاهری بی انگیزگی و بی تفاوتی حاکم بر روحیات و افکار زنان بود، روحیات و افکاری که برای آشنا شدن با اون ها کافی بود چند بار بین آن ها بنشینی و با ادبیات شون آشنا بشی. ببینی که چطور با افزایش سال های زندگی مشترک، حتی به زبان آوردن نام همسر هم سخت و ثقیل می شه، حالا "عشقم" و "عزیزم" که بماند، یا غرولند و گله گی جای نجواهای عاشقانه رو می گیره. و چه علامت سوال بزرگی بود برای من که به کرّات می شنیدم زنان با اشاره به شوهران شون به اکراه ادعا می کردند: «اگر فلانی ماه به ماه هم به من کاری نداشته باشه، من خیلی راحت ترم!»

دیدگاه من اون قدر ها هم سخت گیرانه و یک بعدی نیست و مسلماً حواسم هست که تأهل و زندگی زناشویی چه مرد و چه زن رو دچار فرسایش می کنه و احمقانه اس توقع این که در پس این همه فشار و سختی و ابتلا به روزمرگی، یک زن خودش رو مثل روز اول ازدواج حفظ کنه، اما باید پذیرفت که این دلایل توجیه مناسبی نیست برای این همه خودتخریبی و رها کردن ِ خود تا مرز تبدیل شدن به یک موجود خنثی و فاقد جذابیت..

 

+ نوشته شده در  88/05/20ساعت 22:32  توسط هستی  | 

 

«من انشایم را با نام خدا آغاز می کنم»..

دقیقاً همین جمله، نه حتی یک کلمه پس و پیش، چندین سال سرآغاز نوشته هایی بود که در قالب به اصطلاح انشاء تحویل معلم ها می دادم. فرقی نمی کرد موضوع انشاء کدامیک از این سوال های پیش پا افتاده باشه، تعریف فصل بهار یا مضرات استفاده از سیگار، به هر حال مطلب من با اون جمله ی کلیشه ای آغاز می شد و بعد از دو سه پاراگراف توصیفات و  توضیحات بدیهی که بارها در مجلات "خانواده" و "زن روز" خونده بودم یا از زبان مجری های یخ برنامه های تلویزیونی شنیده بودم، نوشته ام به پایان می رسید، و لعنتی هر چقدر هم که زرنگی می کردم و با دستخط درشت می نوشتم باز هم از یک صفحه و نیم تجاوز نمی کرد. انصافاً در اون سال ها به لطف نمرات بالای دیگر درس ها بود که معلمان به این نوشته های سرسری و پر از ایراد من رحم می کردند و شاید حتی نخوانده، نمره ای در حد ۱۵ و ۱۶ نثارم می کردند..

این روند طی شد تا سال پنجم دبستان و بازگشت مجدد پدر به زندگی ام؛ پدر ِ هنر دوستی که اگر سال های عمرش رو در بانک ها سرگرم چک و سفته و حساب معین و کل، بیهوده و بی علاقه تلف نمی کرد، شاید هنرمند قابلی می شد. رفته رفته، رابطه ی صمیمی با پدرم دوباره شکل گرفت و طبق قانون نانوشته ای که اغلب والدین سعی در ارشاد روح و ذهن فرزندان شان به سمت تمایلات و سلایق شخصی خود دارند، من هم اوایل به اجبار و بعدتر به دلخواه جذب دلخواسته های او شدم؛ کتاب های "دانشور" و "پزشکزاد"، فیلم های تقوایی و حاتمی و بیضایی و ... در مقوله ی تئاتر هم مسخ ِ تعاریفِ وسوسه انگیز پدر از دوره ی به قول او طلایی تئاتر ایران، من هم ندیده ایمان آورده بودم به اعتقادات و حرف هایی از این دست: «تئاتر، فقط تئاترهای اون زمان.. نصیریان و انتظامی و خوروش یک گروه بودند، از اون طرف گروه مهین دیهیم و خیلی های دیگه.. مثل الان که نبود، مسخره بازی.. بازی می کردند که مو به تن ات سیخ می شد..»

پدرم علاوه بر تغییر ذائقه ی هنری، کمک دیگری که به من کرد در انشانویسی بود، کمکی که در ظاهر شاید نوعی خیانت به حساب میومد. کافی بود موضوع انشاء رو اعلام کنم تا ظرف نیم ساعت یک متن چند صفحه ای ادیبانه و غنی، سرشار از جملات زیبا و وزین تحویل بگیرم. سبک منحصر بفردی هم داشت، اغلب هر جمله اش ۴-۳ خط طول می کشید و با اعتماد بنفس زیاد حتی اگر بر موضوعی مسلط نبود یا حرفی برای گفتن نداشت، چنان ماهرانه با واژه ها بازی می کرد و جملات رو پیچ و تاب می داد که تو فارغ از محتوا صرفاً از شکل نوشتار لذت می بردی.. کار به جایی رسیده بود که انشاهای پدر رو حفظ می کردم و در امتحانات هم که اکثراً چند موضوع معروف و متداول مثل "مادر" یا "علم بهتر است یا ثروت" ارائه می شد، اون چه حفظ کرده بودم طوطی وار روی صفحات خالی می کردم، و نهایتاً با پس و پیش کردن چند جمله و تغییر چند کلمه ی کلیدی باز هم متنی به دست میومد که نمره ی بیست رو برام به ارمغان میاورد.. البته گاهی نیمچه عذاب وجدانی هم سراغ پدر و دختر میومد و تصمیم می گرفتیم که اول من بنویسم و نقش او تنها به تصحیح نوشته ی من محدود بشه، که البته باز هم نتیجه اش دست نوشته ای بود که نود درصد جملات اش خط خورده بودند و کلام پدر جایگزین شون شده بود..

مدت ها از دوران نوشتن اجباری و بیست های تقلبی می گذره و حالا که بعد از سال ها دوباره، نه از ترس معلم و نمره که برای دل خودم شروع به نوشتن کرده ام، دقیق نمی دونم چقدر از سبک نوشتن ام رو متأثر از پدر هستم. گاهی از خودم می پرسم، اگر این نوشته ها رو بخونه چند درصد این جملات خط خواهند خورد تا با جملات او جایگزین شوند..

 

+ نوشته شده در  88/05/10ساعت 13:50  توسط هستی  | 

 

اون وقت ها، دنیای اطرافم پر بود از معشوقه های ۱۸-۱۷ ساله، درگیر عشق های پر سوز و گداز (کاری به شدت ابلهانگی اش نداریم) که از فرط عشق به مجنون چپ و راست رسوایی به بار می آوردند؛ از پدر و برادر متعصب کتک می خوردند، مدام به دفتر مدرسه احضار می شدند و از مدیر و ناظم بد و بیراه می شنیدند و خلاصه به عالم و آدم جواب پس می دادند تا به عشق شون متعهد باشند. در طرف دیگر هم برای پسرک های عاشق پیشه کم و بیش همین شرایط حکمفرما بود..

اون وقت ها، اینترنت مثل حالا فراگیر و در دسترس نبود، اصلاً هر کسی کامپیوتر نداشت. اگر امروز داشتن ِ کامپیوتر در اکثر خونه ها مثل تلویزیون و یخچال و اجاق گاز جزو ملزومات اصلی به حساب میاد اون زمان، بودند مهندس هایی که تازه در محل کار با این دستگاه آشنا می شدند، حالا لپ تاپ که بماند.. اینطور هم نبود که به لطف همراه اول و تالیا و... موبایل اسباب بازی دست ِ بچه های دبستانی باشه و ساعت ۲ نصفه شب هم بشه از زیر پتو پیام های عاشقانه فرستاد!

اون وقت ها، ته ِ دل و جرأت یک نوجوان در رد و بدل کردن شماره تلفن منزل خلاصه می شد و چه عملیات دشواری بود هماهنگ کردن این که طرف چه موقع تماس بگیره و تو بتونی دور از چشم بزرگترها و بچه فضول های خونه تلفن رو جواب بدی.. می گم "عملیات" چون این وسط اسم رمز و پیغام های سرّی هم نقش مهمی داشت: "اشتباه گرفتین" یعنی نیم ساعت دیگه زنگ بزن، "جانم، بفرمائین؟" یعنی اوضاع خرابه دیگه تماس نگیر!..

اون وقت ها، یک دختر دبیرستانی برای چند ساعت تفریح در کنار دوستان باید انواع بهانه های علمی و فرهنگی رو ردیف می کرد و به تمام مقدسات سوگند می خورد که قبل از تاریکی هوا در منزل حاضر باشه، در واقع اذان مغرب حکم زنگ خطری رو داشت که با شنیدن اش اگر هنوز در خیابان بودی باید اشهدت رو می خوندی.. با این همه محدودیت، تنها دلخوشی دخترها وقتی صبح به امید دیدن یار مقنعه به سر می کشیدند، همین چند دقیقه ملاقات های عاشقانه در مسیر بازگشت به منزل بود و کل روابط عاشقانه در این دیدارهای کوتاه و تماس های کوتاه تر خلاصه می شد و از حق نگذریم وجود مانع و محدودیت، نا خواسته، لطف بزرگی در حق این روابط می کرد: انگار یک رابطه ی ساده هم در پس این همه تلخی و دغدغه و دوری و انتظار، معنی پیدا می کرد و خاص می شد..

این روزها، دلم می سوزه برای پدر و مادرها! در عصر ارتباطات و پیشرفت سرسام آور تکنولوژی بدجور کم آورده اند بندگان خدا، انصافاً با استخدام کارآگاه خصوصی هم نمی شه از محتویات گوشی، مسنجر، میل باکس و هزار راه ارتباطی دیگه ی بچه ها سر در آورد..

وقتی می گم "اون وقت ها" منظورم یک قرن پیش نیست، از ده سال پیش حرف می زنم..

 

+ نوشته شده در  88/05/04ساعت 10:0  توسط هستی  | 

 

دیشب بعد از تحمل چند ساعت سر درد شدید، ذهنم درگیر سوال غریبی شد: از کی با درد آشنا شدم؟ جسم من تا به حال چه نوع دردهایی رو متحمل شده؟

حدوداً ۳ ساله بودم، در یکی از شب نشینی های خانوادگی که با یادآوری اش تنها تصاویری از زن و مرد و رقص و آواز و مشروب در ذهنم تداعی می شه، دقیقاً نمی دونم از ترس چه کسی یا چه چیزی دوان دوان به سمت پدر پناه می بردم که سر ِ راه، پای چپم گرفت به سینی چای داغ و کل محتویات استکان ها خالی شد روی من.. از این حادثه، صحنه های محوی از چند دوره عملیات زجرآور تعویض پانسمان رو به یاد دارم و چند ماه بدخوابی شبانه.. و البته از اولین تجربه ی تحمل درد در زندگی ام، هاله ی تیره رنگی به پهنای یک کف دست روی پای چپم به یادگار مونده..

بزرگ تر که شدم، در ۷-۶ سالگی هیجان کاذب داشتم، می شه گفت ورژن ِ قدیمی "بیش فعالی" کودکان امروز، برای هر کاری هول بودم انگار. البته هیچان من بیشتر از آزار دیگران برای خودم دردسر و مصیبت می آفرید. اصلاً با کسی کاری نداشتم فقط از چارچوب در بالا می رفتم، به جای پائین اومدن از پله از نرده ها آویزون می شدم و سُر می خوردم، برای طی هر مسیری -کوتاه یا بلند- با نهایت سرعت ممکن می دویدم طوری که بیشتر راه رو در هوا بودم تا روی زمین و خب گاهی هم ترمزم نمی گرفت و نتیجه اش زمین خوردن های فاجعه باری بود که هر بار سر ِ زانوهام به شدت خونریزی می کرد و دردسر اصلی وقتی شروع می شد که خون دلمه می بست و من همیشه در حال کلنجار رفتن با این زخم ها بودم، تا زمین خوردن بعدی و تکرار این چرخه ی دردناک..

دوران دبستان، متأثر از علاقه ی برادر و مادرم، عاشق فوتبال شده بودم. زنگ های ورزش ِ محروم از مربی تربیت بدنی فرصت خوبی بود برای راضی کردن ۶-۵ نفر از همکلاسی ها که از بازی "لی لی" و "وسطی" انصراف بدن و با هم فوتبال بازی کنیم، فوتبال که نه.. از یک مشت دختربچه ی دبستانی چه توقعی می شد داشت برای به موقع پاس دادن و درست شوت زدن؟! فقط حرص می خوردم و نتیجه اش هم چند بار اصابت محکم و رعدآسای توپ به صورتم بود که فقط فوتبال بازی کرده ها می فهمند از چه ضربه ی مهیب و دردناکی حرف می زنم.. تا مدتی مدام خون دماغ می شدم، روزی یکی دو بار به خودم میومدم و می دیدم لکه های خون ِ لعنتی جاهایی ریخته که نباید.. مجبور بودم در هر موقعیتی بلافاصله دراز بکشم  و دقایقی پمپاژ خون با طعم آهن رو به داخل گلویم تحمل کنم..

دو سه سال دیگه از زندگی ام به تحمل گوش دردهای بی دلیل و نامشخصی گذشت که اکثراً هم نابهنگام وسط خواب شیرین شبانه به سراغم میومد و هر بار به لطف درمان های خانگی و خودسرانه ی مادرم چند روزی بوی پماد ویکس و سیر داغ می دادم..

اواسط دوره ی راهنمای، یک شب با دل درد عجیبی از خواب بیدار شدم و فرایندی که طی چند ساعت بعد بر من گذشت کاملاً واقفم کردم به اونچه که معلم های بهداشت بیچاره در یکی دو سال اخیر با انواع اشاره و کنایه سعی در فهموندنش به ما داشتند، به ما که بی خبر از اصل ماجرا با چشم های گرد شده احمقانه نگاه شون می کردیم و سر تکون می دادیم. شنیده ام که این درد طاقت فرسا برای آبدیده کردن بدن زن هاست تا دردهای عظیم تری رو تحمل کنند، با این حساب لابد دردهای قبل تر هم پیش زمینه ای بوده برای تحمل این دل دردها..

به بدنم فکر می کنم، به رنج هایی که کشیده و خواهد کشید.. و بعد، به روحم فکر می کنم، به دردها و زخم های روحی ام، دردهایی که توصیف شون بماند برای هرگز..

 

+ نوشته شده در  88/04/29ساعت 14:11  توسط هستی  | 
 

نگاه من در زندگی همواره به چند پله بالاتر از خودم معطوف شده.. این عادت همیشگی منه، عادتی که هم خوبه و هم بد. مسلماً نگاه ِ رو به جلو و حسرت شرایط بهتر دیگران رو داشتن می تونه انگیزه ای باشه برای پیشرفت من، از طرف دیگه احساس یأس و سرخوردگی هم به عنوان جزء لاینفک این دیدگاه، اغلب مثل خوره وجودم رو از درون متلاشی می کنه. این جور مواقع به طرز اجتناب ناپذیری از زندگی ام و راهی که طی کرده ام پشیمون و منزجر می شم و همه ی مردم دنیا رو موفق تر و برنده تر از خودم می بینم، هیچ نصیحت و توجیهی هم نمی تونه من رو از این ناامیدی بیرون بیاره. کلید رهایی از این مخمصه تنها دست خداست وقتی که با پس ِ گردنی سرم رو به سمت پائین می گیره تا آدم های بدبخت تر و بینوا تر از خودم رو ببینم، آدم هایی که چند پله پائین تر از من ایستاده اند و برای بقا در زندگی نکبت بارشون با جدیت دست و پا می زنند. این پس گردنی اولین بار وقتی بچه بودم به من هدیه داده شد.

دبستان می رفتم، به خاطر مشکلات زندگی ام از عالم و آدم شاکی بودم و می خواستم با ناسازگاری و توهین از همه ی آدم های خوشبخت اطرافم انتقام بگیرم، انگار خوشبختی سهمیه ی محدودی بود که اون ها همه رو بالا کشیده بودند و سهمی برای من باقی نمونده بود.. مادرم مدتی بود که در بهزیستی به عنوان مربی تعلیم خیاطی به کار مشغول بود و من روزهایی که ساعت ۱۲ ظهر کلاسم تمام می شد یکراست می رفتم محل کارش تا عصر با هم برگردیم خونه. اداره ی بهزیستی ساختمان بزرگی بود متشکل از بخش های مختلف آموزشی، درمانی، مددکاری و ... من هم خسته از تماشای تدریس کسالت بار نحوه ی برش و دوخت مانتو و دامن، تفریحم شده بود گشت و گذار بین این قسمت ها..

در اون جا بود که خدا رو حس کردم وقتی گوشم رو گرفت و سرم رو به سمت پائین کشید تا "مریم" رو ببینم، دختر بیست ساله ای که از فرط عقب افتادگی جثه ی کودکان ۵ ساله رو داشت، در عوض از شورلت آلبالویی خوشرنگ پدرش و لباس های زیبایی که بر اندام نحیفش زار می زد پیدا بود که حسابی مایه دارند. هفته ای ۳ روز روی دوش برادر بزرگ تر برای درمان میومد به بخش فیزیوتراپی.. این بخش لعنتی با اون دستگاه های عجیب و دردآور در واقع شکنجه گاهی بود برای مصدوم ها و معلولین، مریم از لحظه ی ورود و قرار گرفتن زیر دستگاه ها شروع می کرد به ناله و فریاد.. دخترک با اون عقل نارس عاجزانه اطرافیانش رو به تک تک امام ها و معصومین قسم می داد که رهایش کنند..

در اون جا بود که خدا سرم رو به پائین گرفت تا عقب افتاده های سر تا پا آبی پوش بخش تیمارستان رو ببینم، بندگانی بریده از دنیای اطراف که بی هدف راه می رفتند، می نشستند و زل می زدند به دیوار و گاه سوال های بی معنی می پرسیدند از من.. بین شون با یکی رفیق شده بودم، جوانکی ۱۹-۱۸ ساله که "هوشی" صداش می کردند؛ انصافاً از بقیه عاقل تر به نظر می رسید و اصلاً اگر اون لباس فرم مسخره تن اش نبود و خارج از این بخش آکنده از بوی مواد گندزدا و هذیان گویی باقی دیوانگان می دیدی اش باورت نمی شد دیوانه است. بنده ی خدا تحلیل های سیاسی و اقتصادی می کرد، شنیدنی. ورد زبانش بود: بنی صدر رو عشقه!.. می گفتند بچه که بوده یک شب در رختخواب در آغوش مادرش خوابیده، صبح که بیدار شده با جنازه ی سرد مادر رو برو شده، حتماً فکر یک شب خوابیدن در کنار جسد بیجان مادر این طور روانش رو به هم ریخته بود. یادمه به مادرم هر بار که برای بردن من میومد می گفت: «خانم محترم، شما که مادری، نذار دخترت بین این دیوونه ها بگرده! »

"هوشی" رو که دیدم و "مریم" رو و زنان بی سرپرستی رو که در میانسالی به امید زندگی بهتر و سر سوزنی پیشرفت خیاطی یاد می گرفتند، فهمیدم که عمق بدبختی های من به یک سانت هم نمی رسه!..

این روزها زیادی سرم رو به سمت بالا گرفته ام، پله های بالاتر عذابم می دهند باز..

"پس گردنی" لازم شده ام انگار، برای گشت و گذار بین دیوانه ها دلتنگم شدید..

 

+ نوشته شده در  88/04/21ساعت 11:39  توسط هستی  | 

 

"نعمت"، سرایدار افغانی ساختمون، ۱۰ سالی می شه که برای ما کار می کنه.. بچه ی کاردرستیه، اینکه می گم بچه به خاطر سن کمش نیست، مطمئناً ۷-۳۶ سال رو داره ولی قیافه ی بچه گانه و معصومش از روز اولی که دیدمش تا حالا هیچ تغییری نکرده.. و اینکه می گم کارش درسته نه فقط نظر من که عقیده ی تمام اهالی ساختمونه؛ "نعمت" منظم و وظیفه شناسه، به بزرگ و کوچک احترام می گذاره، چشم و دل سیر و چشم و دل پاکه، تمیز و مرتبه و افغانی بودن یا سرایدار بودن اش مانع از این نیست که تابستون ها با یه شلوار کتون و بلوز آستین کوتاه اسپورت و زمستون ها با یه دست شلوار جین و پولیور مشکی تیپ نزنه به خیال خودش!

"نعمت" روزها توی گل فروشی سر کوچه کنار دست ِ حاجی مهدوی شاگردی می کنه و شب ها هم به کارهای خونه می رسه، آبیاری باغچه و تی کشیدن راه پله ها و رسیدگی به خرده فرمایش های اهالی ساختمون.. چند سال پیش که مادرم ازش پرسید: «چرا زن نمی گیری؟» با اون لهجه ی بامزه اش گفت: «مگه مرض دارم از این جا زن بگیرم؟ دخترهای ایرانی پُر رو اند! زن بخوام می رم ۲ میلیون می دم از افغانستان یکی میارم!» و اتفاقاً همون سال بود که یک روز بار و بندیلش رو بست و رفت کشورشون و چند روز بعد با یک دختر ۱۷-۱۶ ساله برگشت..

"زن نعمت" هم روز اول مثل خودش قیافه ی بچه گانه ای داشت اما همینطور نموند و روز به روز جا افتاده تر و زنونه تر شد. یادمه همون اوایل یک بار پدرم گفت:«این دختره واسه نعمت زن نمی شه» و من دلم گرفت، هر چند الان چند سالی هست که با هم زندگی می کنند و دخترشون "هانی" داره ۳ ساله می شه ولی نمی دونم خود ِ "نعمت" حواس اش هست یا نه، هر چی ابروهای زنش باریک تر می شه، رنگ موهاش استخونی تر می شه، آرایش اش غلیظ تر می شه و بیشتر سر کوچه ول می گرده و با کاسب های محله دهن به دهن می گذاره، به همون نسبت هم شدت و دفعات دعواها و کتک کاری های شبونه شون افزایش پیدا کرده.. جدیداً هم که زنش به بهانه ی بازی کردن "هانی" عصرها توی حیاط یک گوشه ای می نشینه و البته من نمی دونم که چرا به طور ناگهانی بیشتر مردهای ساختمون هم علاقمند به هواخوری عصرانه در حیاط و تماشای بازی بچه ها شده اند؟!

"زن نعمت" از من خوش اش نمیاد، مطمئن ام.. حس زنونه ی بین من و اون کار خودش رو کرده و از نگاه های کوتاهی که بین مون رد و بدل می شه فهمیده که کم و بیش حواسم بهش هست و خبر دارم از کارها و رفتارهاش ولی نمی دونه که از نظر من آدم ها سیاه و سفید نیستند؛ "زن نعمت" برای من خاکستری روشنه و من درک می کنم که زندگی توی یک اتاق کوچک و خفه ته پارکینگ، تحمل بوی دود گازوئیل و صدای وقت و بی وقت دزدگیر ماشین ها، احساس شرمندگی و حقارت هنگام غذا پختن روی گاز پیک نیکی که کنارش خانم "بشیر وند" ماشین مزداش رو پارک می کنه و خلاصه حقیرانه زیستن بین این همه تجمل چقدر سخت و دردناکه..

گاهی فکر می کنم به تأثیر ِ گریزناپذیر ِ شرایط و تقدیر، به این که هیچ آدمی ذاتاً خراب به دنیا نمیاد..

 

+ نوشته شده در  88/04/14ساعت 12:27  توسط هستی  |